برهنه پیش آفتاب
خوب من تا این لحظه روز خوشی داشتم. می توانستم بخندم و این عالی بود. موقع آب دادن به گل های شمعدانی و ناز، بیش از معمول آب بازی کردم و این هم خیلی چسبید. پاهایم را تا جایی که دامنم خیس نشود، شستم و بعد انگشتم را گذاشتم سر شلنگ آب و فواره درست کردم. خورشید گرم و روشن می تابید و من می روییدم. چه قدر دیروز دلم می خواست بخندم و هی نمی شد... با خواهرم به خرید رفتم و در مسیر به درخت ها دقت کردم. به خانه که برگشتیم، یک عصرانه ی حسابی خوردیم ؛ پدرم تعریف می کرد و ما شنیدیم. امروز خوشحالم...از اینکه می شود بی خیال نشست و عصرانه خورد؛ از اینکه می شود حرف زد؛ و از اینکه نسیم ملایم، عطر شمعدانی ها را می آورد تو...این ها مرا چه ساده خوشحال می کنند. باورم نمی شود چگونه گاهی، جادوی زیبایی، بر من بی اثر می شود. از فردا ترم جدید شروع می شود و من هم کمتر فرصت می کنم آسمان و ریسمان ببافم. دوباره چهره های جدید. آدم هایی که غریب می آیند و آشنا می روند...آدم هایی که هر کدام جهانی هستند کشف نشده...چه خوب که سر و کار من، با ماشین نیست. آدم ها هر چه قدر هم که دور باشند، همیشه امیدی هست به تغییر.
| Design By : Pars Skin |