برهنه پیش آفتاب
من به خودم فکر می کنم؛ به آدمی که زیاد نمی شناسمش اما صدایش بی وقفه در سرم هست و هر لحظه با خودم اینور و آنور می برمش. من از این صدای مدعی خسته ام و دلم می خواهد خفه اش کنم اما نمی دانم چگونه. دلم سکوت می خواهد. از اینکه هر صبح با نگرانی بیدار شوم و مانند یک مجرم که می ترسد گیرش بیندازند، تا شب با تشویش از این گوشه تا گوشه ی دیگر زندگیم را گز کنم، خسته ام. به نظرم بیهوده ست...همه چیز به شکل انزجار آوری بیهوده ست. امروز صبح، بعد از اینکه با اضطراب بیدار شدم؛ بعد از اینکه یک مستند درباره ی تمدن گمشده ی تخت جمشید دیدم؛ بعد از آن که به توضیحات خواهرم درباره ی خواجه رشیدالدین فضل الله (وزیر) گوش کردم، احساس بیهودگیم، مضاعف شد. توی دنیایی که آدم هایی به این گرانقدری زندگی کرده اند، من چرا اینقدر بیکار و سرگردانم؟ روزهایی که سر کارم، خستگی چنان جانم را می گیرد که فکرم تا حدی از پا در می آید اما همان موقع هم، نگران لحظه هایی هستم که از کف می رود و میدانم که می توانستم بهتر زندگی اش کنم. نگران برگ هایی هستم که در باد می رقصند و من از دیدن آنها محرومم. نگران از دست دادن آواز گنجشکی در آن بیرون که می رود و شاید هرگز برنگردد؛ نگران آزادیم که به پول ناچیزی می فروشمش به این و آن. نگرانم که باورم شود من فقط همینم...که طول و عرض و عمق زندگی من همین تشت کوچک باشد. این صبح حالت تهوع و سرگیجه داشتم و تازه باید می رفتم تجریش خریدهای دیروزم را که در مغازه جا گذاشته بودم، می آوردم. پیر مرد فروشنده نگاهم کرد و با لهجه ی ترکی پرسید: "حواست کجاست خانوم؟ شوما که جوونی چرا حواس پرتی داری؟" و بعد در حالی که می خندید رفت و یک کیسه ی خرید تا کله پر را آورد و گذاشت روی پیشخوان. حالا خودم هم تعجب کردم که چطور این حجم را در دستم کم نیاورده بودم. یک خوشحالی کمرنگ و موقت از این موفقیت دلم را قلقلک داد. یکهو همه ی رنگ ها را دیدم. رنگ های تند و شاد بازار قدیم. در آن لحظه ی کوتاه همه به نظرم خوشحال می آمدند. برای خودم یه سنجاق سر برنجی خریدم. رویش دو سنجاقک دارد، یکی کوچک و یکی بزرگ که حاشیه ی بالهای هر دو، یک ردیف نگین های سربی رنگ نشسته. توی بازار که را می رفتم، فکر می کردم که این آدمها چه احساسی دارند به خودشان؟ مثلاَ همین پیرمرد که در بازار قدیم تجریش، سالهاست که فروشندگی می کند؛ مثل یک سرباز وظیفه شناس، صبح به صبح می آید و دکانش را آب و جارو می کند... در چهره اش نگرانی نیست. نه...حال من از حال همه ی این ها بد تر است. آنها با چیزی که هست خوشنودند و من در پی چیز هایی که نیست، آرامش را از خودم گرفته ام. چشمان من هر چه هست، آرام نیست. ... دیروز می خواستم برای پروفایل فیسبوکم عکسی انتخاب کنم. جالب اینکه می دیدم هیچ کدام از عکس هایم شکل من نیستند. در آخر عکسی را انتخاب کردم که می دانستم لبخندش دروغین نیست. عکسی که فروغ از من انداخت، وقتی از اینکه کنارم بود، خوش بودم. ... باید چشمانم را باز کنم. زندگی من همین است. نمی دانم چرا می ترسم باور کنم...می ترسم پیش خودم به تنهایم اعتراف کنم. تا این حس می آید، همان صدای همیشگی در سرم شروع می کند به موعظه کردن. همین الان هم می شنومش که می گوید کم حرف های بیهوده بزن. بلند شو که وقت تنگ است. کلی کار داری، نشسته ای مهمل می گویی که چه... ... امروز می خواهم موهایم را بیگودی درشت بپیچم و سنجاقک ها را بزنم به سرم. عصری مهمان داریم. باید عجله کنم...
| Design By : Pars Skin |