برهنه پیش آفتاب
از شو ی لباس برگشتیم. از اون روزاست که من نمی تونم به کسی نزدیک شم. البته کسی متوجه این حس و حال من نمی شه جز خودم. توی سرم، به حرف همه گیر می دم. همه به نظرم احمق میان. یه مشت احمق که اصرار خاصی به حرف زدن دارن. این حالت که می شم، از خودم می ترسم. از اینکه چرا اینقد دقیق می شم در رفتار بقیه، بدم میاد. اونوقت چیزایی که باید یادم باشه، یادم نیست. توی خونه ی خانوم پیمان، لیلی یه تراول پنجاه داده به من که هیچ یادم نبود. گفت گذاشتیش تو کیف پول قرمزه ت. اصلن قبول نکردم و رفتم با اعتماد کامل، کیفو آوردم، و اونجا بود. خشک شدم. یعنی تا این حد حالم بده؟ واقعن ترسیدم... موقع برگشتن، رانندگی سختم بود. دامنم زیادی تنگ بود و حلقه آستین کتم هم، موقع دور زدن، فشار میاورد. دلم می خواست همونجا وسط کاوه بپرم پایین و با همه ی توانم فریاد بزنم، اما به جاش به حرفای خواهرام گوش می دادم و هی بی حوصله تر می شدم. سر چاررا یه مرده کج و کوله ای بود که داشت دستمال و چوب لباسی می فروخت. دلم می خواست بمیره. تو دلم هیچ رحمی نبود. وقتی نگاش کردم، فهمید. چون بلافاصله از ماشین من دور شد...
| Design By : Pars Skin |