برهنه پیش آفتاب

جمعه ی شلوغی داشتم. 6:30 صبح بیدار شدم. قهوه نوشیدم و رفتم پمپ بنزین؛ چراغش بنزینم روشن بودو باکم خالی. بعدش رفتم سفیر و 8 تا 1 کلاس داشتم. بعدش رفتم قائم تا واسه ارغوان یه هدیه ای بگیرم. آخه امروز رسیتال پیانوش بود تو "خرد". اومدم خونه هول هولی ناهار خوردم و دویدم بیرون که زودی برسم و تو ترافیک صدر گیر نکنم.

خوشحالم که رفتم و لادن و ارغوانو دیدم. لادنو از ترم پیش و ارغوانو از تابستون ندیده بودم. دلم حسابی تنگ شده بود. خیلی صحنه های قشنگی دیدم امروز. دیدن شوق و هیجان توی چشم پدر مادرایی که بچه هاشون امروز پیانو می نواختن، بسیار زیبا بود. یه دختر 7یا 8 ساله ای بود به اسم ساحل که من رسماً عاشقش شدم. مثل یه پری کوچولو بود...نازک...ظریف...مثل تور لباس فرشته ایش. موهای لخت خرمایش رو شونه هاش ریخته بود و یه تل از گلای ریز سفید داشت. تو آنتراکت برنامه رفتم پیداش کردم. با پدرش اومده بود. به پدرش تبریک گفتم واسه داشتن یه همچین فرشته ای. وقتی اومد جلو سلام بده مثل یه پرینسس، زانو هاشو به حالت ضربدری خم کرد و تعظیم کوچیکی کرد. لبخندش هم بسیار شیرین بود. بهش گفتم که "مثل یه ستاره می درخشیدی" و این حس حقیقی من بود.

 به شخصیت افرادی که  میومدن روی صحنه و می نواختن، با دقت نگاه می کردم. این دختر فرق داشت. مثل نسیم بود...سبک...دلچسب، و آرووم.

اجرای ارغوان چهار تا مونده به آخر بود و من داشتم از خستگی پرپر می شدم اما می خواستم تا آخرش باشم. وقتی پیانو می نواخت، من آرامش داشتم و خوشحال بودم، چون می دونستم اون خوشحاله. یاد لحظه هایی بودم که تو کلاس نگاهش می کردم و در دلم خودمو سرزنش می کردم که اونو از بقیه ی شاگردام، بیشتر دوست دارم.

دو ترم بعد، مامان ارغوان (لادن) شاگرد من شد و بعد توی خونه که ارغوان از من تعریف می کرده، متوجه می شه که هر دو شون دارن از یه نفر حرف میزنن. روزی که تو کلاس به من گفت "دختر من شاگردتون بوده و شما رو خیلی دوست داره" من نگرون بودم که اسمشو بگه و من بی حافظه یادم نیاد. اما وقتی گفت "ارغوان" انگار دنیا رو به من دادن. خیلی خوبه وقتی کسیو پنهونی در قلبت دوست داری و روزی می فهمی که اونم تو رو دوست داره.

دنیا همین طوریه. پر از برخورد...پر از قصه. دنیا قشنگه یه روزایی. آخر برنامه وقتی بغلش کردم، حسیو داشتم که وقتی خواهرم رو بغل می کنم. دلم می خواست اون دختر همیشه همونقدر تازه و سرزنده  بمونه. با اون شال سفید رو سرش، چقدر دوست داشتنی تر از همیشه بود.

امروز صبح نظامیو که داشتم می رفتم پایین، از خدا به خاطر چیزی که هستم تشکر کردم و گفتم خیلی خوشحالم که من حنا هستم و حاضر نبودم هیچ کس دیگه ای باشم. با همه ی سختی های زیادی که این زندگی داره برام، من زندگی رو دوست دارم.

 سه شب پیش تولدم بود و من بسیار خوشحال بودم. من عاشق خانواده م هستم و شب تولدم وقتی می دیدم کنارمن هستن، از فرط خوشبختی گریه م گرفته بود. خجالت می کشیدم کسی این حالمو بفهمه. دیوونه بودم.

 یه غمی هم داشتم تو قلبم. غم اینکه یه کسی که یه روزی دنیا مو آتیش می زدم که خار به دستش نره، برام تبریک تولد فرستاده بود اما من دیگه حتی نمی تونستم ازش تشکر کنم. بهم زنگ زده بود و من نتونسته بودم جواب تلفنشو بدم. اون هیچ وقت می فهمه برای من چقدر اینکار دشوار بود؟  عینهو یک آدم لال بودم. دیگه حرفی نمونده برای گفتن اما اون بغض که چند ماهه فرو خوردمش، هنوز حلقمو فشار می ده.

***

امشب تو رسیتال وقتی یکی از بچه ها آهنگ "گل گلدون من" رو می نواخت، اون بغض داشت کم کم از حنجره م بالا میومد و می رفت توی چشمهام. باز هم با هزار بدبختی، جلوی اشکامو گرفتم که "دنیا" نبینه و چیزی به ارغوان نگه یه وقت. همه ش یاد روزی بودم که خانم غانم اومده بود خونه ی شما. دو سال پیش بود. یاد تحسینی که تو نگاه تو بود، وقتی به ایشون نگاه می کردی. من یه عمر بود اون نگاهو تو چشمهات ندیده بودم. یه عمر...اون نگاه مال من بود، وقتی هر نگاهت نوازشی می شد برای من...مثل سال ها پیش که وقتی نگاهم می کردی، اونقدر عشق توی چشمهات بود که  منو می ترسوند. نگاهی آمیخته به عشق و احترام. نیازی نبود چیزی بگی. نگام که می کردی، قلبم مال تو می شد. دلم گرفت اون روز. دیدم تو هنوز بلدی اون شکلی نگاه کنی، اما نه به من.

حالا خیلی دورم. از خودمون...از همه چی. اونقدر که باورم نمیشه چند ماه با تو زندگی کردم زیر یه سقف. انگار یه زندگی دیگه بود.  وقتی جواب تلفن یا ایمیلتو نمی دم، نمی فهمی که اونقدر خشم و حرف در من فرو خورده شده، که دیگه نمی تونم حتی یک کلمه حرف بزنم. نه...محاله که پاک شی در من. محاله که بتونی پاکم کنی. اما می تونیم بدون هم زندگی کنیم عزیزم. من بی تو بودنو بلد شدم و نمی تونی برای این سرزنشم کنی.

من هنوز پر از عشقم اما نه برای تو. برای دنیا و آدماش. برای مادر طبیعت که همه چی به من داده. برای خانوادم که امنیت رو به من می ده. برای کسایی که فکر نمی کنن دوست داشتن، برای روز مباداست. برای اونا که عاشقن..می خندن حتی وقتی غم روی قلبشون سنگینی می کنه. می خندن تا کسی از گریه ی اونا دلش نگیره. من می خوام عاشقونه زندگی کنم و اگه تو بلد نبودی عاشقم باشی، اشکالی نداره چون اینبار تصمیم ندارم که برگردم حتی اگه همین لحظه بیای ایران و بگی اگه نباشم، دیگه هیچی این زندگی برات زیبا نیست، من اون کسی نیستم که از خودش می گذشت تا تو زندگی کنی. دیگه می خوام خودمو زندگی کنم. حتی اگه این جدایی باعث شه تا آخرین روز بودنم، چشمهام خیس اشک باشه، من از تصمیم خودم بر نمی گردم.  

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

Design By : Pars Skin