برهنه پیش آفتاب
حق با تو بود. داشتم فکر می کردم. توی سرم داشتم بلند بلند حرف می زدم با خودم. هیچ حواسم نبود. رفته بود دنبال زنبور ها، دنبال گلهای صورتی و افسونگر "ناز" که خوشه خوشه از گلدانهای رسی رنگ، سر ریز کرده بودند و در آفتاب طلایی، می درخشیدند. خوب چطور می شود در برابر حرف های مهم این گل ها، من به بحثی بیهوده با تو، ادامه دهم؟ من دلم می خواست همان لحظه که حرف می زدی، در آفتاب روی قالی دراز بکشم وپلکهایم را محکم فشار بدهم که نور شدید ظهر، چشمانم را نزند و بعد از قلقلک آفتاب روی صورتم، خنده ام بگیرد. اما می دانستم این کار من را حمل بر بی اعتنایی می کنی. برای همین مثل همیشه در فکرم، همه ی این کار ها را کردم؛ همان طور که مرتب و مشتاق رو به رویت نشسته بودم. وقتی کسی به فکر آدم نیست، آن وقت باید دست به کار شد. باید یک جوری محو شد، که آب از آب تکان نخورد.
...
امروز به الناز می گفتم تمام دوره ی فوق لیسانس، این همه در این کتاب های آموزش، تاکید می شد که به زبان آموز یادآوری کنید "voice" خودش را داشته باشد. اصل باشد و نه نسخه برداری شده از دیگری. گفتم این چگونه ممکن است وقتی خود ما در این زنده گی، صدای خودمان را از یاد برده ایم؟ صدایی که می جنگید و ثابت می کرد؟ صدایی که خسته نمیشد و یا خاموش... اصلاَ چه شد که من این همه انعطاف پذیر شدم؟ من که همیشه از بچه گی ام، جنگجو بودم؟ یا خود تو؟ سازگاری به چه قیمتی؟ به قیمت فراموش کردن خود؟ سازگاری با خانواده، سازگاری با کسی که (بی دلیل) دوستش داریم. سازگاری با محیط کار، با محیط اجتماعی، با همسایه و....
چرا من هنوز هم از این موضوع "سازگاری" که برای هر انسان بالغی، بدیهی ست، ناراحت می شوم؟ مسخره نیست؟همه اش از همین می ترسیدم. از شکل بقیه شدن. از شکل خودم را از دست دادن. از اینکه در برابر فهمیده نشدن، دست از باور های خودم بکشم. من دارم زنده گی می کنم. با هر روز، برگی دیگر از سالنامه ای دیگر را پر می کنم. اما آیا من زنده ام؟ آیا زندگی همین است؟ چرا احساس می کنم نا تمامم؟ با خودم پیمان بسته ام که هنگام در ماندگی، تقصیر را گردن بقیه نیندازم، به خصوص کسانی که وهم دوست داشتن شان را دارم؛ که جرات داشته باشم... نترسم. از خودم نومید نشوم. یاد شعر حسین پناهی می افتم:
"گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه.
باید برم!
در که بسته شد
دیگه فرقی نداره
فاصله ات با من صد متره یا صد قرن
وقتی نمیبینمت
چشام باشن یا نباشن
وقتی نیستی دیگه
برام هیچی با هیچی فرق نمی کنه!
این جوریه که اونجوری می شه"
گیرم که یغما گلرویی گفته باشد که حسین پناهی به مرگ طبیعی نمرد؛ خودکشی کرد؛ رگ دستش را زد. گیرم که وقتی رفتند به خانه اش، او را میان حوضچه ای از خون دلمه بسته یافتند. بگو چه چیز عوض می شود؟ چه چیز؟ این ناراحتی از کجا می آید؟ این درد؟ در هر دو حالت حسین مرده. تمامی مولکول های نازنینی که گرد هم آمده بودند، حال متفرق شده اند. یکی قالب تهی کرده. دیگر نیست. خوب؟ حالا که چه؟ من که این را می دانستم. خیلی روز و ماه است که می دانم. حالا این احساس درد نا مهربان از کجا میآید سر زده و جا خشک میکند؟
فکر کنم باید خوشحال هم باشم که کسی آنقدر شهامت داشته که خودش را از یک حالت نکبتی مصیبت بار خلاص کرده باشد. کسی که وقتی زنده بود، لحن بیانش را دوست داشتم اما چهره اش...چهره اش همیشه حس ترحم مرا بر میانگیخت. دلم می سوخت که روحی هوشیار در جسمی نا زیبا اسیر بود. شاید این تنها، احساس من بود. من هر وقت انسان نازیبایی می بینم، برای محروم بودنش از زیبایی ظاهر، افسوس می خورم. شاید برای همین است که فکر از دست دادن زیبایی خودم، مرا به وحشت می اندازد.
اولین بار که حسین پناهی را دیدم، فکر کنم در سلطان و شبان بود؛ به نقش شبانی گنگ. نمی دانم چرا در دنیای بچه گی خودم، از او بدم می آمد، در حالی که برایش دل نیز می سوزاندم. بعد ها باز هم او را دیدم. همیشه شیدا...مجنون، و تنها. کم کم همین ماه زدگی اش بود که مرا جلب کرد. صدایش را دوست داشتم.
بعد ها شروع کردم به خواندن شعر هایش و از آن همه احساس، شگفت زده شدم. اما ناراحت می شدم که چرا فقط برای آنا شعر می نوشت. برای دختر کوچکش و نه برای دختر بزرگتر. شاید چون من دختر اول هستم و شاید چون می خواستم پدرم برایم شعری بگوید که نگفت. جالب است که یک شاعر باید جور قلب های زیادی را بکشد؛ که رسالت اش از حلقه ی خانواده ی خودش، فرا تر میرود. برای من حسین پناهی چنین آدمی بود؛ آدمی که ترحم مرا بر می انگیخت و همزمان ستایش مرا. شعر هایش را که می خوانم، غرق لذت می شوم. لذتی دردناک که به همه چیز معنا می بخشد:
"هیچ
اصلا هیچ
به ناچار اگر شب باشد
می خوابی برای بیدار شدن
اگر روز باشد
می دوی برای خوابیدن!
با همان حیرت غریزی که
جوهره ی چشم و نگاه همیشگی ماست"
چرا خودکشی یک انسان، یک نهنگ، یک دلفین، و یا هر موجود زنده ای، این اندازه سهمگین می شود برای من؟ انگار دیگر فرصتی نیست. انگار اگر هزار بار هم در چرخه ی زیست برگردم (که در این هیبت نخواهد بود)، آن آدم را، آن نظام خاص منحصر به فرد را، دیگر هرگز نخواهم دید.
به قول خودش "چه فرقی میکنه؟" وقتی نیست...اما باور کن فرق می کند. اینکه تو خودت را خلاص کرده باشی...انگار زنده گی کشیده ای بنوازد در گوشم. من تمامش نکرده ام، زیرا برای آنها که می مانند، درد این کشیده، هیچ آرام نمی شود.
...
حسین پناهی...ای "جانور کامل" من دوست دارم فکر کنم تو نرفتی...تو را بردند...همانطور که شعرت به من می گفت:
"تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقد کمه!
اتم تو دنیای خودش، حریف صد تا رستمه.
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه!"
| Design By : Pars Skin |