برهنه پیش آفتاب

خیلی عجیبه که با چه مهارتی همه دارن بازی می کنن در نمایشی که در انتهاش، بازیگر می میره و تا به حال حتی یک هنرپیشه نبوده که جاودانه بوده باشه... نقشت که تموم میشه، میمیری...همین!

و تازه فکر می کنم این چیزی که ما بهش می گیم مرگ، شاید اصلن یه چیزیه که چون نمی فهمیم چیه، یا نمی دونیم دقیقن چه اتفاقی میفته اینو میگیم...که در حالی که یک موجود، همونیه که هست؛ که یه لحظه پیش بود... همون جسم، همون بدن، همون چهره، به ناگهان نیست...اون چیه که کم می شه؟ و یا زیاد؟ که ما باز هم نبینیمش....می گم شاید این مرگ اصلن اون چیزی نیست که من فکر می کنم، اما هر چی هست، عروسک مُرده رو می برن می سوزونن یا چال می کنن و ما مرگ رو به این سبب غمگین می دونیم...اما شاید اون بُعدی که اون بازیگر قراره صحنه ی بعدی رو توش اجرا کنه، هیچ به این بدن احتیاجی نباشه... قصه حتی از این هم مسخره تره، چون ما نمی دونیم واقعن بَعدی وجود داره یا نه...ما هیچی نمی دونیم و اینقد این صحنه و نقش مونو باور کردیم...حتی نمی دونیم آخرین سکانس بازی مونو قراره کی بگیریم...اونقت یه جوری دچار زندگی هستیم، که انگار واقعن هستیم....

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

سخته...سخت. "فهمیدن" سخت نیست. "پذیرفتن" اما خیلی بلوغ و شعور می خواد...

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

خسته ام. سنگینم. تنم کوفته ست. انگار تمامی وزن روحم، بر این بدن بیچاره سنگینی می کند. روحم سنگین شده. از دیروز تا امروز فکر کنم دو کیلو سنگین تر شده ام. دیروز صبح گل خریدم. داوودی های سپید و سرخ. یک جور گلهای گرد سبز روشن هم بود که بوی دشت می داد. بوی جنگل وحشی. پامچال های رنگارنگ در گلدانهای کوچک گلفروشی، صف کشیده بودند و با حیله گری انسان را به ادامه ی زندگی مشتاق می کردند.  گلها را در کاغذی کاهی پیچیدم؛ مثل کاغذ ساندویچ های قدیمی. زیبا بود. مثل آفتابی که می تابید؛ مثل ابر های کوچک سپید، زیبا بود هنوز این زندگی لعنتی.

شمع خریدم...شمع های سیاه. با پیرهن سیاه برتن، اندوه سیاه بر دل...به نظرم ولنجک از همیشه سردتر بود. توسی بود و عزادار. من دلم می خواست گریه کنم، نمی شد.

می رسم...زنگ نمی زنم...سر ظهر است. شاید کسی خواب باشد. با پشت دست آرام به در می زنم. شیما با لبخندی بی روح پشت در است. از چشمهایش می فهمم از آخرین باری که دیدمش، شاید دو سه ساعت بیشتر نخوابیده باشد. داخل می شوم. دو دختر جوان گریه می کنند. مادر مریم را میبینم. در این سه روز چه اندازه نحیف شده. فروزان جون به من کمک می کند و مشغول گل آرایی می شود. من شمع ها را روشن می کنم در دو سوی عکس علی اما نگاهش نمی کنم. نمی دانم چرا. هر گوشه ی خانه شمع هایی گذاشته ام. روی میز ها و کانتر هم. سکوت ناراحتی جاریست که گاه با آهی یا بغضی شکسته می شود. مریم از حمام می آید. بغلش می کنم. سرد است و خاموش.

من از عزاداری خسته ام. اما نمی توانستم آنجا را ترک کنم. به خاطر مریم. به خاطر عشرت جون. به خاطر شیما. تمام روز و شبم را آنجا هستم و این روح درمانده هی سنگین و سنگین تر میشود. پذیرایی میکنم. بفرمایید چای...بفرمایید خرما...شمع ها را عوض می کنم؛ وارمر ها که سریع تر تمام می شوند. به خانه نگاه می کنم. غرق گل های سپید و شمع های سیاه. مادری که در ناباوی نمی تواند گریه کند. مهمانانی که از فرط گریه پف کرده اند. چرا همیشه بر عکس است؟ چرا از دست دادن آنقدر مهیب است که حتی توان گریستن را از آدمی میگیرد؟

ناگهان عشرت جون بی مقدمه شروع می کند: "بچه م متولد 29 دی 1365 بود...بچه م 25 سالش بود همش...آی دارم می سوزم خدا....خدا قلبم آتیش گرفته...خدا نمی تونم گریه کنم...نگو به من که دیگه روی بچه مو نمی بینم" همه هق هق می کنند...عشرت جون با چشم های مات و خشک به عکس علی چشم می دوزد: "شما میرید، اما بعدش من از این خواب بیدار می شم و می بینم علی برگشته...پسرم برگشته و همه ی اینا فقط یه کابوس بوده..."

 همه دوستان و اقوام به سختی می گریند؛ همه قلبشان آماس کرده چون هیچکس دل این را ندارد که به مادری چنین شکسته و داغدار بگوید پسرش خودکشی کرده.  

گاهی بهتر است هیچوقت راستش را نفهمیم. من نمی فهمم کجای این صحیح است که به پدر و مادری که 25 سال خون جگر خورده اند تا فرزندشان در آرامش باشد، گفت که آن فرزند انتخاب کرده که نباشد...نه فرزند آنها و نه هیچ چیز دیگری...

سنگینم...روحم بر جسمم و جسمم بر روحم سنگینی میکند...

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

Design By : Pars Skin