برهنه پیش آفتاب
وقتی آدم دلش گرفته و مشکلات زندگی ش رو قلبش سنگینی می کنه، چرا هیچ یادش نیست که "پایان شب سیه، سپید است"؟ الان که آروم و خوشحالم، فکر می کنم چی می شد به اون درجه از شعور می رسیدم که طعم این حس خوب، تو اون لحظه که می خوام با همه ی وجودم که تموم شم و نباشم، یادم بیاد؟ چرا وقتی گریه دارم، الکی نگرون می شم..همه ش دنبال یه راهیم که از گریه فرار کنم؟ الان که حالم خوبه میفهمم که این واکنش من، چه اندازه خام و نسنجیده ست! چرا پیش فرض ذهن من اینه که خنده خوبه؛ گریه بده؟ از کی من از گریه ی خودم، اینقد متنفر شدم؟ در خونه رو پشت سرم می بندم و میام به طرف آسانسور. بوی عجیبی توی کریدور طبقه پیچیده. بوی خونه ی زن دایی فریده. توی آسانسور به کودکی م فکر می کنم... یاد یه ظهر تابستون می افتم که با دوچرخه م رفتم از خونه ی عزیزم (مامان بزرگم) تا خونه ی داییم. خوب اونا تو یه محله بودن؛ خیلی دور نبود. سر ظهر بود و من که اگه یه روز دوچرخه سواری نمیکردم، قطعاً می مردم، واسه خودم رکاب می زدم و سر بالایی سازمان آب رو میرفتم بالا. خیابون خلوت بود و آفتاب صاف می تابید. نمی دونستم کجا میرم؛ یعنی اصلاً مهم نبود؛ مهم دوچرخه سواری بود. از خونه ی خودمون این ساعت حق بیرون رفتن نداشتیم. مامان می گفت "سفیدین، پوستتون کک و مک می زنه" نمی گذاشت بریم. اما من پوست کک و مکی دوست دارم، مثل پوست مامان! نسیم ملایمی می وزید و برگ های سبز و طلایی درخت های بلند که از دیوارهای سازمان آب هم بلند تر بودند، تو باد می رقصید. همینطور که رکاب می زدم، دیدم رسیدم به کوچه ی داییم (به نظر من، اون کوچه مال دایی من بود). یه لحظه تصمیم گرفتم برم اونجا. معطلش نکردم و زنگو زدم. زن دایی م خیلی خوشحال شد که من رفتم اونجا و کلی بوسم کرد. خاله مهناز (خواهر زن دایی) و پسرش هم بودن. با سمانه و رضا شدیم یه گنگ درست حسابی و مشغول آتیش سوزوندن شدیم. بعدشم یه نهار حسابی. من بوی اون خونه یادمه. بوی اون روز تابستون. بوی اون صمیمیت تکرار ناپذیر. هنوز هم از کاری که کردم، خیلی خوشحالم. حتی وقتی بعدش مامانم دعوام کرد که آدم سرزده سر ظهر نمیره خونه ی مردم، از خوشحالیم کم نشد. تازه زن داییم هم گفت که "خیلی هم کار خوبی کرده که اومده؛ خونه غریبه نیس که؛ خونه ی دایی شه". اما واسه من هنوز خونه ی زن داییم بود؛ هر چند دایی حمیدم مهربون ترین دایی دنیا بوده و هست اما خونه مال خانوم هاست. .... دیگه رسیدم به استخر...آخ جووووووووووووون: شنااااا ..... تا برمی گردم خونه واسه مامانم تعریف می کنم . مامانم می خنده، یه جور واقعی؛ یه جوری که پلک های خوشگل کمی پف کرده ش، نمی تونه برق چشمهاشو کم کنه. می گه تو همیشه کار خودتو می کردی. بعدشم میگه:"آره؛ فریده هم عاشق بچه س. هنوزم واسه بچه ها غش می کنه". ... حالا دیگه هیچی مثل قدیما نیست. حالا خونه هامون دوره از هم؛ نمی شه یه ظهر داغ تابستون تا خونه ی هم رکاب بزنیم. حالا اگه سرزده بریم خونه ی هم، حتی، آیا دستی هست که در و باز کنه و لبی که بی ریا خوشامد بگه؟ من که جرات ندارم الان اینو امتحان کنم. حالا واسه یه تلفن زدن، باید اختلاف ساعت ها رو حساب کنیم، بعدش ببینیم روز تعطیل باشه، مزاحم نباشیم. چند دوستی؟ چند عشق؟ و چند صمیمیت زیر غبار مهاجرت و غربت باید از یادمون بره؟ من ترسم اینه که چند سال دیگه، از همین ایمیل ها و تلفن ها هم دیگه اثری نمونه. می دونم نباید بترسم اما دست خودم نیست. از کی زندگی هامون اینهمه دور شد از هم؟ از کی ما یادمون رفت بوی خونه ی همو؟ یادمون رفت که خونه یکی بودیم؟
| Design By : Pars Skin |