برهنه پیش آفتاب

خسته ام. سنگینم. تنم کوفته ست. انگار تمامی وزن روحم، بر این بدن بیچاره سنگینی می کند. روحم سنگین شده. از دیروز تا امروز فکر کنم دو کیلو سنگین تر شده ام. دیروز صبح گل خریدم. داوودی های سپید و سرخ. یک جور گلهای گرد سبز روشن هم بود که بوی دشت می داد. بوی جنگل وحشی. پامچال های رنگارنگ در گلدانهای کوچک گلفروشی، صف کشیده بودند و با حیله گری انسان را به ادامه ی زندگی مشتاق می کردند.  گلها را در کاغذی کاهی پیچیدم؛ مثل کاغذ ساندویچ های قدیمی. زیبا بود. مثل آفتابی که می تابید؛ مثل ابر های کوچک سپید، زیبا بود هنوز این زندگی لعنتی.

شمع خریدم...شمع های سیاه. با پیرهن سیاه برتن، اندوه سیاه بر دل...به نظرم ولنجک از همیشه سردتر بود. توسی بود و عزادار. من دلم می خواست گریه کنم، نمی شد.

می رسم...زنگ نمی زنم...سر ظهر است. شاید کسی خواب باشد. با پشت دست آرام به در می زنم. شیما با لبخندی بی روح پشت در است. از چشمهایش می فهمم از آخرین باری که دیدمش، شاید دو سه ساعت بیشتر نخوابیده باشد. داخل می شوم. دو دختر جوان گریه می کنند. مادر مریم را میبینم. در این سه روز چه اندازه نحیف شده. فروزان جون به من کمک می کند و مشغول گل آرایی می شود. من شمع ها را روشن می کنم در دو سوی عکس علی اما نگاهش نمی کنم. نمی دانم چرا. هر گوشه ی خانه شمع هایی گذاشته ام. روی میز ها و کانتر هم. سکوت ناراحتی جاریست که گاه با آهی یا بغضی شکسته می شود. مریم از حمام می آید. بغلش می کنم. سرد است و خاموش.

من از عزاداری خسته ام. اما نمی توانستم آنجا را ترک کنم. به خاطر مریم. به خاطر عشرت جون. به خاطر شیما. تمام روز و شبم را آنجا هستم و این روح درمانده هی سنگین و سنگین تر میشود. پذیرایی میکنم. بفرمایید چای...بفرمایید خرما...شمع ها را عوض می کنم؛ وارمر ها که سریع تر تمام می شوند. به خانه نگاه می کنم. غرق گل های سپید و شمع های سیاه. مادری که در ناباوی نمی تواند گریه کند. مهمانانی که از فرط گریه پف کرده اند. چرا همیشه بر عکس است؟ چرا از دست دادن آنقدر مهیب است که حتی توان گریستن را از آدمی میگیرد؟

ناگهان عشرت جون بی مقدمه شروع می کند: "بچه م متولد 29 دی 1365 بود...بچه م 25 سالش بود همش...آی دارم می سوزم خدا....خدا قلبم آتیش گرفته...خدا نمی تونم گریه کنم...نگو به من که دیگه روی بچه مو نمی بینم" همه هق هق می کنند...عشرت جون با چشم های مات و خشک به عکس علی چشم می دوزد: "شما میرید، اما بعدش من از این خواب بیدار می شم و می بینم علی برگشته...پسرم برگشته و همه ی اینا فقط یه کابوس بوده..."

 همه دوستان و اقوام به سختی می گریند؛ همه قلبشان آماس کرده چون هیچکس دل این را ندارد که به مادری چنین شکسته و داغدار بگوید پسرش خودکشی کرده.  

گاهی بهتر است هیچوقت راستش را نفهمیم. من نمی فهمم کجای این صحیح است که به پدر و مادری که 25 سال خون جگر خورده اند تا فرزندشان در آرامش باشد، گفت که آن فرزند انتخاب کرده که نباشد...نه فرزند آنها و نه هیچ چیز دیگری...

سنگینم...روحم بر جسمم و جسمم بر روحم سنگینی میکند...

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()

امروز رو خیلی دوست داشتم. هم روز خوبی داشتم و هم شب خوبی. البته هنوز ادامه داره. دیشب هم که ولنتاین بود خیلی خوب بود. کلی خاطره انگیز شد برام نیشخند

 امشب کلاسم که تموم شد، داشت برف می بارید. خیلی خوشگل بود؛ از اون برفا که آدمو یاد شب کریسمس میندازه. هوا سرد نبود خیلی و این باعث میشد آدم با لذت قدم بزنه تو برف. من و مینا بعد کلاس رفتیم قائم چون مینا می خواست عروسک "تینکربل" به من نشون بده. بعدش منم گفتم که چند شب پیشش واسه کوثر از یه بوتیک اسباب بازی فروشی، یه "پونی" کوچولو خریده بودم (راستی همین الان که اینو مینویسم، داره برف می باره)

بعدش با مینا تصمیم گرفتیم اونجا هم بریم و نتیجه ش این شد که هر کدوم صاحب 5 تا پونی شدیم و بسیار خوشحالییییییییییییییم هورا

اگه بدونین تهران چه برف خوشگلی داره میباره   قلبلبخند

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()

امروز تعطیل بودم و خیلی خوب بود که مجبور نبودم از خونه برم بیرون. من آرامش این روز رو دوست داشتم. اینکه مالک لحظه های خودم بودم. اینکه ساعت هامو به کسی، به جایی نفروخته بودم. حس لذت بخشی بود.

یک صبحونه ی کامل خوردم که کمی از نهار نداشت. بعدش روی کانال فرانسوی (برای تقویت مهارت شنیدن) یه برنامه ی پزشکی دیدم که بسیار زیبا بود. مامان هم با من تماشا کرد؛ راجع به نوزادان نارس بود و چند صحنه ی عاشقانه از رابطه ی مادر و فرزند داشت که اشک های من جاری شد. مامانم گفت که منم وقتی 8 ماهه به دنیا اومدم، خیلی کوچولو بودم و اون خیلی نگرون سلامتیم بوده. خلاصه حال عجیبی داشتم.  

   بعدش تصمیم گرفتم ورزش کنم. لباسامو پوشیدم که برم رو تردمیل، که نازلی زنگ زد.  حرف زدیم؛ خیلی طولانی و خیلی چسبید.بعدش  به مامان در انتخاب ناهار کمک کردم. راستش این روزا فکر می کنم یکی از مشکلات بزرگ زندگیش اینه که "ناهار چی بپزم؟" خوب من خورش "به" رو انتخاب کردم. کمی جمع و جور کردم نشیمن رو و بعدش یه ساعت رو تردمیل بودم.

بعد نوبت شستن سرویس داخلی اتاقم بود. کار سختیه مخصوصاَ که من وسواس هم دارم و باید خودم کار نظافت اتاقمو انجام بدم. وان و توالت فرنگی و روشویی و در و دیوار و کف. خلاصه شل و پل شدم. بعدش دوش گرفتم و اونقدر خسته بودم که نمی تونستم موهامو سشوار بکشم. اما اون کارم کردم. بعدش نا نداشتم لاک بزنم اما خوب زدم. کمی آرایش کردم و گردنبند و رژیو انتخاب کردم که به یقه لباسم بیاد. بعدش با مامان دوباره تلویزیون دیدم. بعدش شام و بعدشم در آخر کارای کلاسای فردا. آها انار هم خوردم.  

روی بی بی سی شنیدم که "ویتنی هیوستن" فوت شده و کلی ناراحت شدم. امشب یعنی تا دو ساعت دیگه "گرمی اواردز" پخش میشه. شاید ببینم. آها با برادرم هم روی "اووووو" حرف زدم و خیلی خوب بود.

این روز من بود. روز خوب یکشنبه. امیدوارم روز شما هم براتون خوب بوده باشه.   

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()

جمعه ی شلوغی داشتم. 6:30 صبح بیدار شدم. قهوه نوشیدم و رفتم پمپ بنزین؛ چراغش بنزینم روشن بودو باکم خالی. بعدش رفتم سفیر و 8 تا 1 کلاس داشتم. بعدش رفتم قائم تا واسه ارغوان یه هدیه ای بگیرم. آخه امروز رسیتال پیانوش بود تو "خرد". اومدم خونه هول هولی ناهار خوردم و دویدم بیرون که زودی برسم و تو ترافیک صدر گیر نکنم.

خوشحالم که رفتم و لادن و ارغوانو دیدم. لادنو از ترم پیش و ارغوانو از تابستون ندیده بودم. دلم حسابی تنگ شده بود. خیلی صحنه های قشنگی دیدم امروز. دیدن شوق و هیجان توی چشم پدر مادرایی که بچه هاشون امروز پیانو می نواختن، بسیار زیبا بود. یه دختر 7یا 8 ساله ای بود به اسم ساحل که من رسماً عاشقش شدم. مثل یه پری کوچولو بود...نازک...ظریف...مثل تور لباس فرشته ایش. موهای لخت خرمایش رو شونه هاش ریخته بود و یه تل از گلای ریز سفید داشت. تو آنتراکت برنامه رفتم پیداش کردم. با پدرش اومده بود. به پدرش تبریک گفتم واسه داشتن یه همچین فرشته ای. وقتی اومد جلو سلام بده مثل یه پرینسس، زانو هاشو به حالت ضربدری خم کرد و تعظیم کوچیکی کرد. لبخندش هم بسیار شیرین بود. بهش گفتم که "مثل یه ستاره می درخشیدی" و این حس حقیقی من بود.

 به شخصیت افرادی که  میومدن روی صحنه و می نواختن، با دقت نگاه می کردم. این دختر فرق داشت. مثل نسیم بود...سبک...دلچسب، و آرووم.

اجرای ارغوان چهار تا مونده به آخر بود و من داشتم از خستگی پرپر می شدم اما می خواستم تا آخرش باشم. وقتی پیانو می نواخت، من آرامش داشتم و خوشحال بودم، چون می دونستم اون خوشحاله. یاد لحظه هایی بودم که تو کلاس نگاهش می کردم و در دلم خودمو سرزنش می کردم که اونو از بقیه ی شاگردام، بیشتر دوست دارم.

دو ترم بعد، مامان ارغوان (لادن) شاگرد من شد و بعد توی خونه که ارغوان از من تعریف می کرده، متوجه می شه که هر دو شون دارن از یه نفر حرف میزنن. روزی که تو کلاس به من گفت "دختر من شاگردتون بوده و شما رو خیلی دوست داره" من نگرون بودم که اسمشو بگه و من بی حافظه یادم نیاد. اما وقتی گفت "ارغوان" انگار دنیا رو به من دادن. خیلی خوبه وقتی کسیو پنهونی در قلبت دوست داری و روزی می فهمی که اونم تو رو دوست داره.

دنیا همین طوریه. پر از برخورد...پر از قصه. دنیا قشنگه یه روزایی. آخر برنامه وقتی بغلش کردم، حسیو داشتم که وقتی خواهرم رو بغل می کنم. دلم می خواست اون دختر همیشه همونقدر تازه و سرزنده  بمونه. با اون شال سفید رو سرش، چقدر دوست داشتنی تر از همیشه بود.

امروز صبح نظامیو که داشتم می رفتم پایین، از خدا به خاطر چیزی که هستم تشکر کردم و گفتم خیلی خوشحالم که من حنا هستم و حاضر نبودم هیچ کس دیگه ای باشم. با همه ی سختی های زیادی که این زندگی داره برام، من زندگی رو دوست دارم.

 سه شب پیش تولدم بود و من بسیار خوشحال بودم. من عاشق خانواده م هستم و شب تولدم وقتی می دیدم کنارمن هستن، از فرط خوشبختی گریه م گرفته بود. خجالت می کشیدم کسی این حالمو بفهمه. دیوونه بودم.

 یه غمی هم داشتم تو قلبم. غم اینکه یه کسی که یه روزی دنیا مو آتیش می زدم که خار به دستش نره، برام تبریک تولد فرستاده بود اما من دیگه حتی نمی تونستم ازش تشکر کنم. بهم زنگ زده بود و من نتونسته بودم جواب تلفنشو بدم. اون هیچ وقت می فهمه برای من چقدر اینکار دشوار بود؟  عینهو یک آدم لال بودم. دیگه حرفی نمونده برای گفتن اما اون بغض که چند ماهه فرو خوردمش، هنوز حلقمو فشار می ده.

***

امشب تو رسیتال وقتی یکی از بچه ها آهنگ "گل گلدون من" رو می نواخت، اون بغض داشت کم کم از حنجره م بالا میومد و می رفت توی چشمهام. باز هم با هزار بدبختی، جلوی اشکامو گرفتم که "دنیا" نبینه و چیزی به ارغوان نگه یه وقت. همه ش یاد روزی بودم که خانم غانم اومده بود خونه ی شما. دو سال پیش بود. یاد تحسینی که تو نگاه تو بود، وقتی به ایشون نگاه می کردی. من یه عمر بود اون نگاهو تو چشمهات ندیده بودم. یه عمر...اون نگاه مال من بود، وقتی هر نگاهت نوازشی می شد برای من...مثل سال ها پیش که وقتی نگاهم می کردی، اونقدر عشق توی چشمهات بود که  منو می ترسوند. نگاهی آمیخته به عشق و احترام. نیازی نبود چیزی بگی. نگام که می کردی، قلبم مال تو می شد. دلم گرفت اون روز. دیدم تو هنوز بلدی اون شکلی نگاه کنی، اما نه به من.

حالا خیلی دورم. از خودمون...از همه چی. اونقدر که باورم نمیشه چند ماه با تو زندگی کردم زیر یه سقف. انگار یه زندگی دیگه بود.  وقتی جواب تلفن یا ایمیلتو نمی دم، نمی فهمی که اونقدر خشم و حرف در من فرو خورده شده، که دیگه نمی تونم حتی یک کلمه حرف بزنم. نه...محاله که پاک شی در من. محاله که بتونی پاکم کنی. اما می تونیم بدون هم زندگی کنیم عزیزم. من بی تو بودنو بلد شدم و نمی تونی برای این سرزنشم کنی.

من هنوز پر از عشقم اما نه برای تو. برای دنیا و آدماش. برای مادر طبیعت که همه چی به من داده. برای خانوادم که امنیت رو به من می ده. برای کسایی که فکر نمی کنن دوست داشتن، برای روز مباداست. برای اونا که عاشقن..می خندن حتی وقتی غم روی قلبشون سنگینی می کنه. می خندن تا کسی از گریه ی اونا دلش نگیره. من می خوام عاشقونه زندگی کنم و اگه تو بلد نبودی عاشقم باشی، اشکالی نداره چون اینبار تصمیم ندارم که برگردم حتی اگه همین لحظه بیای ایران و بگی اگه نباشم، دیگه هیچی این زندگی برات زیبا نیست، من اون کسی نیستم که از خودش می گذشت تا تو زندگی کنی. دیگه می خوام خودمو زندگی کنم. حتی اگه این جدایی باعث شه تا آخرین روز بودنم، چشمهام خیس اشک باشه، من از تصمیم خودم بر نمی گردم.  

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()

این روزا اصلن محل کارمو دوست ندارم. سفیری که با علاقه می رفتم، دیگه دوست ندارم. خیلی همه چی عوض شده. همه ی لبخندا الکی شده. منو می ترسونه. همه به ظاهر لبخند می زنن اما توی دلشون یه اخمه. احساس می کنم می ترسم و نمی تونم اعتماد کنم. تو همه ی جاهایی که کار کردم، سفیر تنها جایی بود برای من که به خاطر روابط انسانیش دوستش داشتم. حالا اونم خیلی کمرنگ شده.

از خودم هم دارم می ترسم دیگه. می ترسم تو چشم کسایی که دوستشون داشتم، نتونم مثل قبل نگاه کنم. می ترسم منم الکی لبخند بزنم.  امروز به این مسئله فکر کردم که کلن واحدمو عوض کنم و برم یه جای جدید. نمی دونم شاید دنیا جای بدتر و بی رحم تری شده و هر جا بری، آسمون همین رنگه. چی شد اصلن؟ چرا همه چی اینجوری شد؟

سفیر مثل خونه ی دوم من بود. خونه ای که الان خیلی به هم ریخته ست و دلسوزی نیست که سر و سامونی بهش بده.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()

سلام به خدای مهربونم

تو گاهی کارای خیلی خوبی می کنی...البته نه همیشه نیشخند

مثلن اینکه رایا رو به این دنیا آوردی، خیلی کار خوبی بود دیگه. من خوشحالم خیلی. رایا پر از زندگیه...البته گاهی خودش یادش می ره. اما من یادم نمی ره قلب

همیشه مواظبش باش

بوس و بغل

مرسی

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()

هفته ی تلخی بود...پدر بهناز فوت شد...من به خاطر بهناز خیلی گریه کردم اما چیزی که داغونم کرد، گریه ی غزل بود...قلبش سنگین بود...سنگین از دلتنگی برای مادرش...مادری که دیگه هرگز نخواهد دید. انگار همه ی اشکاش که نیگه داشته بود، حالا سرازیر شده بود.

روی میز عکس پدر بهناز بود...روی رو میزی ترمه..کنار شمع...کنار گل...چهره ها همه سرخ و پف کرده از گریه.

بهناز داشت می گفت: "این دوتا 40 سال عاشقونه با هم زندگی کردن...مامانم از نوزده سالگی ش با این مرد زندگی کرده...الان داره دیوونه می شه"

من به لرزش شعله ی شمع نگاه می کردم؛ با دست چپم، دست راست غزل رو می فشردم و با دست راست، اشکامو پاک می کردم...

داشتم فکر می کردم" چه خوشبخت بودن" انگار چهل سال با عشقت، توی بهشت باشی...این فکر کمی آرومم کرد.

غزل هنوز داشت گریه می کرد..آرووم و مظلوم... نمی دونستم چی کنم کمی غمش سبک شه. دوباره زدم زیر گریه...چقد بده وقتی نمی تونی واسه کسی یا کسانی که دوستشون داری، کاری کنی.

من تصمیم گرفتم...یکی از غمبار ترین تصمیمات زندگیم...این روزا روزای سختیه اما من سر تصمیمم هستم...خداحافظی تلخه همیشه...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()

یکشنبه ای که گذشت، با خواهر هام، توی یه بارون شدید و زیبای پاییزی، رفتیم تئاتر شهر برای دیدن یک نمایش عروسکی و همینطور چون می خواستیم بریم نشر هاشمی برای خرید چند کتابی که در شهر کتاب نیاورون موجود نبود. با کلی ذوق و البته خستگی شلوغی و بلبشوی مخصوص روزهای بارانی تهران، رسیدیم و تازه متوجه شدیم که به دلیل جشنواره ی دفاع مقدس!!!!!، چند نمایش اجرا نخواهد شد. یکی ش هم همین نمایش : " گفت امروز بینی ، فردا بینی و پس آن فردا".

 شاکی بودن از بی برنامه گی و اینکه روی سایت تاتر شهر، هیچ اعلانیه ای نبود، چیزی از ناراحتی ما کم نمی کرد. در نتیجه تصمیم گرفتیم کارهای دیگه ای انجام دیم که اون عصر رو خوش و پر بگذرونیم. خوب، این کارو کردیم و البته نشر هاشمی هم که به جای خود، پا برجا بود. با کیسه های پر از کتاب، اومدیم بیرون.

حالا اینارو رو گفتم چون می خوام راجع به یکی از کتابهایی که فرصت کردم بخونم، اینجا بنویسم (البته شاید شما پیشتر، خونده باشید):

تونل اثر ارنستو ساباتو http://en.wikipedia.org/wiki/Ernesto_Sabato

این نویسنده ی آرژانتینی، کلا سه کتاب رمان نوشته و این اولین باری بود که ازش می خوندم. باید بگم که این کتاب با فلسفه و جهان بینی اگزیستانسیالیستی نوشته شده و به بیست و هشت زبان ترجمه شده. نویسندگان بزرگی چون توماس مان، آلبر کامو، و گراهام گرین از این اثر تمجید کردن.

من منتقد ادبی نیستم و دوست هم ندارم که باشم؛ تنها می خوام چندین نقل قول از متن این کتاب بیارم:

  • "از میان درخت ها که بیرون آمدیم، و من آسمان را بالای خط ساحلی دیدم، فهمیدم که اندوه، اجتناب ناپذیر است. این غمی بود که من همیشه، در حضور زیبایی، احساس میکنم...یا دست کم، در حضور نوع خاصی از زیبایی. آیا دیگر مردمان هم همین احساس را دارند؟ یا این فقط نشانه ی دیگری از سرشت انوهبار من است؟"

 

  • ماریا گفت:"من نمی توانم بشمرم که چند بار تو را و خودم را در کنار هم بر لب این دریا و زیر این آسمان در خواب دیده ام"

 

  • "وقتی که ما فهرست انواع شرارت و پلیدی را به ته رسانده ایم و به نقطه ای رسیده ایم که شر و پلیدی را نمی توان از صحنه بیرون راند، در این موقع است که هر نشانی از خوبی، هر چند بینهایت کوچک، قدرت می گیرد و ما به آن چنگ می زنیم، همانطور که به ریشه ی درختی می آویزیم تا ما را از افتادن به قعر یک ورطه نجات دهد."

 

  • "عجیب بود که او ظاهراً صدای مرا نمیشنید. ماریا نیز در خلسه فرو رفته بود؛ او نیز در خویش تنها بود."

 

  • "این ماریا ی جدید، نه تنها مرا شاد نمی کرد، بلکه افسرده و غمزده ام می ساخت، زیرا می دانستم این چهره ی زنی که دوستش می داشتم، برای من بیگانه بود و باید به نحوی به هانتر یا مرد دیگری تعلق داشته باشد."

 

  • "من یقین داشتم مواقعی بود که ما با هم ارتباط عمیقی برقرار می کردیم ولی به گونه ای چنان نامحسوس، چنان گذرا، چنان ناچیز که بعد از آن، ن درمانده تر و تنهاتر از پیش بودم"

 

  • "ولی اکنون شبح تو جلوی دید مرا گرفته است؛ تو بین من و دریا ایستاده ای. چشمان من با چشمان تو تلاقی کرده اند. تو آرامی، و اندکی غمگین. به من نگاه می کنی، مثل اینکه از من کمک می خواهی." ماریا

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات ()


Design By : Pichak